صفحه ٩٨

احساس وابستگى و نياز به شكل مبهم نهفته است. پس مقصود ما از علم حضورى و فطرى بودن شناخت خدا روشن شد.
   اما به گفته دكارت فطرى بودن معرفت خدا به معناى فطرى بودن «مفهوم» خداست. اينكه ما مى‌گوييم شناخت خدا فطرى است، مقصود، فطرى بودن شناخت حضورى خدا و در واقع، يافتن واقعيت است. قرآن مجيد مى‌فرمايد: «وَ اِذْ اَخَذَ رَبّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مَنْ ظُهورِهِم ذُريَّتَهُم وَ اَشْهَدَ هُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ اَلَستُ بِربّكُم قالوا بلى شَهِدنا» (اعراف/ 172) نوعى درك باطنى در روح انسان وجود دارد، اگر چه نتواند آن را به درستى تعبير و تفسير كند، ولى اگر آدمى به صورت طبيعى رشد كند، به جايى مى‌رسد كه به وجود خداى يگانه اعتقاد پيدا مى‌كند، پس ريشه اين اعتقاد در ضمير آدمى است.
   در فلسفه متعاليه ثابت شده است كه وجود هيچ مخلوقى از آفريننده‌اش مستقل نيست؛ يعنى اينكه معلول، عين الربط بالعله است. وجود مخلوق وجودى كاملا وابسته است و از خود هيچ استقلالى ندارد. بنابراين، هر معلولى كه مرتبه‌اى از ادراك و آگاهى داشته باشد خودش را موجودى وابسته به خدا خواهد يافت و اين معرفت، فطرى است. منظور از علم فطرى، شناخت فطرى و توحيد فطرى، چنين شناختى است. اما واژه‌اى كه بيش از واژه «شناختهاى فطرى» استعمال مى‌شود، واژه «گرايشهاى فطرى» است. يعنى، جداى از تمايلات ارزشى كه در اثر محيط و تربيت پيدا مى‌شوند، «ميلهايى» نيز هستند كه در هر انسانى به‌طور كاملا فطرى و منفرد رشد مى‌كنند؛ مثلا ميل به آب و غذا، ميل به ارضاى جنسى و ... ميلهايى فطرى‌اند كه در ابتداى خلقت ضعيف و كم رنگند ولى به تدريج رشد كرده و قوى مى‌شوند. اگر نيازهاى بدنى انسان به‌طور متناسب اشباع شود نيازهاى معنوى او نيز شكوفا مى‌شوند.