صفحه ٩٤

مثلا در روايت آمده است: «فطرهم على معرفته انه ربهم»(6) «خدا، انسانها را چنين آفريد كه او را بشناسند و بدانند جز او پروردگارى وجود ندارد» كه بر فطرى بودن شناخت خدا تصريح مى‌كند. در روايت ديگرى آمده است. (... فطرهم على التوحيد ...)(7) خداى متعال همه انسانها را بر اساس توحيد آفريده است. منظور از فطرتى كه در باب معرفت و شناخت به كار رفته است اين است كه نوع آفرينش انسان به گونه‌اى است كه اقتضاى اين‌گونه شناختها را دارد. اما باز هم احتياج به بيان دارد كه چگونه انسان به‌طور فطرى داراى قوه شناخت است يا اينكه چگونه انسان به‌طور فطرى اقتضاى رفتار خاصى را دارد. علاوه بر استعمال فطرت در شناختها، در مورد بعضى از تمايلات انسان هم مى‌گوييم؛ مثلا، گرايش انسان به همسر امرى «فطرى» است و اگر قانونى از اين كار «فطرى» جلوگيرى كند، آن قانون خلاف «فطرت» است و قابل اجرا نيست. اگر هم عمل شود، به نفع انسانيت نخواهد بود، زيرا قوانينى به نفع انسانيت است كه با «فطرت» او مخالفتى نداشته باشد.
 
 موارد استعمال «فطرت» در منابع دينى
به‌طور كلى در منابع دينى «فطرت» در همين دو مورد استعمال شده است:
   1. در مورد شناختها و ادراكهايى كه به فطرت نسبت داده مى‌شوند (شناختهاى فطرى).
   2. در مورد تمايلات، كششها و غرايز كه منشأ رفتار خاصى در انسان هستند (تمايلات فطرى).
   يكى از بحثهايى كه در اينجا مطرح مى‌شود، اين است كه آيا واقعاً از نظر قرآن و روايات يك سلسله از شناختها بطور فطرى و خدادادى در انسان وجود دارد؛ آن