صفحه ٨٥

دارم، اما تجربه‌هاى درونى، فقط به احساسات و انفعالات درونى من تعلق مى‌گيرد، نه به روح. من احساس مى‌كنم كه مى‌ترسم، ميل دارم، رغبت دارم، عشق دارم، اما احساس نمى‌كنم كه «خودم» هستم، آنچه قابل اثبات است همين اعراض و كيفيات نفسانى است و خود «نفس» قابل اثبات نيست». اين گفته «هيوم» اصلا قابل توجيه عقلانى نيست، زيرا معنا ندارد كه كسى بگويد من احساس و عشق و علاقه‌ام را درك مى‌كنم، اما خودم را درك نمى‌كنم، لذا مى‌توان از او سئوال كرد كه: او كيست كه تجربه مى‌كند. اين تجربه كننده و درك كننده و احساس كننده كيست؟ به هر حال در علوم مختلف به آثار روح مى‌پردازند و به مبانى فلسفى آن كارى ندارند.
 
8. اگر روح، مجرد است چه معنا دارد كه تغيير و تكامل پيدا كند؟ مگر تغيير و تكامل مخصوص ماديات نيست؟
پاسخ: دو معمّاى پيچيده‌اى كه در اينجا وجود دارد اين است كه: اولا روح مجرد چه رابطه‌اى با بدن مادى دارد و ديگرى اين كه روح مجرد، چگونه تغيير و تكامل پيدا مى‌كند؟
   مرحوم صدرالمتألهين رابطه روح و بدن را، نوعى «رابطه اتحادى» مى‌نامد و به همين جهت است كه امور بدن در روح منعكس مى‌شود روح از سنخ بدن نيست. تماس آن هم تماس بدنى نيست كه مثلا، سطحى از بدن با سطحى از روح تماس پيدا كند. وقتى كه روح در جايى تحقق پيدا كند تمام او در آنجا حضور دارد. روح مى‌شنود، سخن مى‌گويد، مى‌چشد، مى‌بيند، درك مى‌كند، بر خلاف مغز، اين گونه نيست كه يك نقطه آن مربوط به بينايى، شنوايى يا حافظه باشد. روح با تمامى وجود درك مى‌كند، با تمامى وجود مى‌شنود، فكر مى‌كند و احساس مى‌كند. روح برخلاف جسم از اجزائى تشكيل نشده است. روح يك «من» است.