صفحه ٧٧

مى‌توان به تمامى افراد آن سازمان نسبت داد، همان گونه كه مى‌توان مدير يا فلان كارمند را فاعل آن دانست. اين عمل در مرتبه‌اى به كارمند نسبت داده مى‌شود و در مرحله‌اى بالاتر به مدير كل سازمان منسوب است.
   درست است كه افعال را در هستى به اسباب و مسببات طبيعى نسبت مى‌دهيم، اما در سطحى بسيار بالاتر به خدا نسبت دارند. كسى كه تمامى هستى را در قبضه قدرت خدا و ساير اشياء و افراد را تنها واسطه فيض او مى داند، روزى دهنده، ميراننده، حيات دهنده، رشد و كمال دهنده را فقط او مى‌داند، چنين كسى به توحيد افعالى دست يافته است. اگر چنين اعتقادى در قلب آدمى رسوخ كند، به صورت واضح در رفتار و اعمال او ظاهر مى‌شود. نمونه‌اى از موحدان بزرگ عالم، حضرت ابراهيم(عليه السلام) است. حضرت ابراهيم خليل الله به عنوان قهرمان توحيد شناخته شده است. ابراهيم(عليه السلام) در برابر بت پرستان، خداى خود را چنين معرفى مى‌كند: «خداى من كسى است كه مرا آفريده و هدايت مى‌كند كسى است كه به من غذا و آب مى‌دهد. وقتى كه مريض مى‌شوم او مرا شفا مى‌دهد.» 80 ـ 78 / شعراء. آيا وقتى كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) مريض مى‌شد از دارو استفاده نمى‌كرد؟ و نمى‌دانست «آبى» كه مى‌آشامد، او را سيراب مى‌كند؟ پس چرا نسبت سيراب كردن را به خدا مى‌دهد؟ براى اينكه آب و غذا و ... واسطه‌اى بيش نيستند. تمامى اينها ابزارند. او فوق همه اينها دست قدرت الهى را مى‌ديد و فقط به او توجه مى‌كرد. مثال روشن‌تر، اگر كارمندى به فرمان رئيس اداره كارى را انجام دهد، مردم انجام كار را به رئيس نسبت مى‌دهند، چون كار به فرمان او انجام شده است. درست است كه كار را به‌طور مستقيم كارمند انجام داده است، ولى او بدون اجازه رئيس، قدرت انجام چنين كارى را نداشت، لذا اگر كار را به كارمند نسبت بدهيد، نوعى اهانت به رئيس است. گرچه اين مثال در مورد خدا چندان گويا نيست، اما براى تقريب ذهنى خوب است؛ كسى كه به اين مرحله از معرفت رسيده است كه