صفحه ٤٦

خودش را درك مى‌كند و «مى‌يابد» كه «خودش» هست. درك مى‌كند كه اميدى دارد، عشقى دارد، ترسى دارد، نگرانى دارد، آرامشى دارد و... اينها را در خود مى‌يابد و مى‌بيند كه هست، پس معلوم مى‌شود كه «خود انسان» غير از چيزى است كه حواس آن را درك مى‌كند. اگر «خود انسان» همين بدن بود، درك آن فقط با ديدن يا لمس كردن ممكن بود، اما در شرايطى كه هيچ حسى كار نمى‌كند، نه چشم مى‌بيند، نه گوش مى‌شنود و نه ... در عين حال «خود» را مى‌يابد، اين نشان مى‌دهد كه حقيقت انسان كه همان «روح» است، چيزى است كه با حس درك نمى‌شود. حس، فقط بدن را درك مى‌كند و بدن غير از آن حقيقت است. حال ممكن است كسى از اين استدلال به عنوان برهانى استفاده كند بر اينكه آنچه را «مى‌يابيم» با چيزى كه آن را نمى‌يابيم متفاوت است، زيرا چيزى را كه «مى‌يابيم» غير مادى است و شناخت ما به ماديات فقط از طريق علم حصولى صورت مى‌گيرد نه علم حضورى. ولى عمده سخن اين است كه آدمى در چنين وضعيتى حالت ادراك شهودى را (هر چند به صورت ضعيف) تجربه مى‌كند و به وجود روح خويش پى مى‌برد و مى‌يابد كه روح غير از بدن است.
   بالاتر از اين، كسانى كه مراتب سير و سلوك عرفانى را طى كنند، بدن براى آنها حكم لباسى را پيدا مى‌كند كه مى‌توانند آن را خلع كنند؛ يعنى «خود» را از بدن خارج كنند و جدايى «بدن» از «خود» را مشاهده كنند، در حالى كه «خود» اراده و فعاليت دارند، بدن را كه جداى از «خود» است نظاره مى‌كنند. اين حالت را «مرگ اختيارى» مى‌نامند. اگر وجود چنين حالتى را ولو براى يك نفر (كه طبق نقلهاى مطمئن اتفاق افتاده است) ممكن دانستيم جاى هيچ‌گونه شك و شبهه‌اى باقى نخواهد گذارد.
   3. آثار روح. راه ديگر براى اثبات روح، آثارى است كه بر وجود روح مترتب مى‌شود. شخصى خوابى را مى‌بيند و در خواب كسى مطلبى را مى‌گويد كه اصلاً